![]() |
![]() |
|
|
ياد داری که تو را میکردم همه شب تا به سحرگاه دعا ياد داری که به من میدادی درس عشق و هنر و مهر و وفا هر شب از بهر تو راست میکردم دست حاجت به درگاه خدا دستمالی بده تا پاک کنم عرق شرم از روی شما |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 22:34 توسط محمد |
|
|
لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده
دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوارزش
کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی
هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو
دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت
تقیدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را
با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود
را بیابم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 22:6 توسط محمد |
|
|
واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم نمي خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم ميدونی ميون ما هر چی بود گذشتو رفت اون بهار آشنايی خيلی زود گذشتو رفت ديگه از دوست دارم حرفی نزن آخه عشقی نيست ميون تو و من منو تو بنده اين ما و منيم امّا عشق يعنی با هم يکی شدن از دلم مي پرسم آيا تو رو مي بينم دوباره ميپيچه صدات تو گوشم که با خنده ميگی آره خنده هاي تو فريب گريه هاي تو دروغ تو چی بودی واسه من يه چراغ بی فروغ ديگه از دوست دارم حرفی نزن آخه عشقی نيست ميون تو و من منو تو بنده اين ما و منيم امّا عشق يعنی با هم يکی شدن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 21:29 توسط محمد |
|
|
دوران سختی به پایان رسیده بود..سالهای تحمل... رنج و بد بختی برای رسیدن به هم سپری شده بود....وای که چه زندگی شیرین شده...او دیگر از من بود و من هم....همانطور که درکرانه دریا به دنبالش میدویدم...... گیسوان جادوئیش نسیم را به تحسین وادار ساخته بود...تماشای ساقهای خوش تراشش فریاد های مستانه ام را صد چندان کرده بود.....وای چه شیرین بود در آغوش کشیدنش....بسیار شیرینتر از تصوراتم...... آی... تمامی انسانها ببینید که معبودم کنار منست.... آی لحظه ها....روزها...سالهای سیاه و سرد..دیگر شما را از خاطرم خواهم زدود... ای اسمان..ای زمین...ای..... دستی به شانه ام خورد.. سرم را از روی مزارش برداشتم.....نگهبان گورستان گفت : دخترم شب هنگام ماندن در گورستان خوبیت ندارد ...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 16:4 توسط محمد |
|
|
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي تب بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن بوسه سرفصل كتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن بوسه آتش مي زند بر جسم و جان بوسه يعني عشق من , با من بمان شرم در دلدادگي بي معني است بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان طعم شيرين عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است بهترين هديه پس از يك انتظار بشنويد از من فقط يك بوسه است بوسه را تكرار مي بايد نمود بوسه يعني عشق و آواز و سرود بوسه يعني وصل جانها از دولب بوسه يعني پر زدن , يعني صعود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:30 توسط محمد |
|
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
نه کسی آید نه کسی خواند زنگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها همه شب با گلها سخن دل را میگویم من
چو نسیمی آرام که وزد بر بستان همه گلها را میبویم من
تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
چون ابری سرگردان می گرید چش من در تنهایی
ای روز شادی ها کی باز آیی
امشب حال مرا تو نمیدانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:17 توسط محمد |
|
سر به روی شانه های مهربانت میگذارم
عقده دل میگشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمیها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
خالی از خودخواهی من بر تر از آلایش تن
من تورا بالا تر از تن برتر از من دوست دارم
عشق صد ها چهره دارد
چشم تو آیینه در عشق
عشق را در چهره آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما در قصه هاو گفتگو هاست
من تو را در جذبه مهراب دیدن دوست دارم
در هوای دیدنش یه عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:15 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 11:0 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:55 توسط محمد |
|
|
من وعشق تو و ياس و ترانه
من وعشق تو و صدتا بهانه من وعشق تو و دوري يارم من وعشق تو و فكر وخيالم من وعشق تو و لحظه ی ديدار من وعشق تو و بوسيدن يار من وعشق تو و گلاي گندم من وعشق تو و حرفاي مردم من وعشق تو و صداي قلبم من وعشق تو و گريه و خندم من وعشق تو و تك يادگارت من وعشق تو و وهم وخيالت من وعشق تو و شعراي عطار من وعشق تو و قلب شكستم من وعشق تو و صداي خستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:53 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:50 توسط محمد |
|
|
از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس خنديد در نگاه گريزنده اش نياز لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه هر قصه ايي كه ز عشق خواندي به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز بر سينه پر آتش خود مي فشارمت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:4 توسط محمد |
|
|
ای تو جاری شده در قشنگترین دقایقم
ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم
ای تو پیدا شده درلحظه ی انتخاب ِ دل
ای تو در سکوت شب ، بهار ِ پائیز دلم
کسی مثل تو، تو حرم ِ نفسم جاری نشد
کسی جز توبه سرم دست ِ نوازش نکشید
کسی مثل ِ تو منو به ظلمت ِ شب نـَسِـپُرد
کسی قلب ِ منو مثل تو به آتیش نکشید
به آتیش نکشید
هیچکی هستی ِ منو مثل تو از من نگرفت
کسی مثل تو منو اسیر تنهای نکرد
کسی مثل تو برام آیه ی تاریکی نشد
کسی مثل تو به من حلقه ی نابودی نـَزد
عاقبت عشق دورغی و فریبندی ِ تو
منو تا مرز بد ِ لحظه ی بدنامی کشید
من هنوز دوزخی عشق ِ دورغین ِ توام
از تواین تشنه تن ِ خسته به انتها رسید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:3 توسط محمد |
|
|
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:2 توسط محمد |
|
|
یادته گریه می کردم نکنه ازم جدا شی
یادته قسم میخوردی با منی هر جا که باشی یادته ازت می خواستم باشی تنها تکیه گاهم
یادته گفتی که هستی همیشه یاور راهم یادته غزل سرودم که برام عزیز ترینی
یادته شعرمو خوندی گفتی آخرش همینی یادته یه روز شکستم وقتی دلسردیتو دیدم
یادته نگام نکردی گفتی فردا بر می گرد م یادته رفتی سراغ یکی دیگه که بگی بی تو نمردم
یادته من بی تو مردم وقتی بی مهریتو دیدم یادته دلمو تنها گذاشتی توی تنهایی دنیا
یادته بی تو شکستم وقتی دیدم که میشم تنهایه تنها یادته اثر نمی کرد حتی اشکام حتی گریم
یادته دروغ می گفتی که می مونی توی قصه ام یادته تو بر نگشتی دیگه تا آخرعمرم
آره من موندمو تنهایی عمرم… |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:0 توسط محمد |
|
|
اگه امشب بزنيم بيرون چه حالي مي ده نه
مي شنوي حرفاي بارون وچه ساده مي گه نه اگه خيس خيس بشيم يخ بزنيم تو بارونا
تن آب كشيده مون يه هو چه حالي ميشه نه بايد امشب بدويم دنبال قطره هاي اون
نگاه كن تو جوي آب چه آروم آروم مي ره نه بايد امشب بزنيم تلنگري به دونه هاش
وقتي كه خسته شديم مي گيم كه بسه مگه توي قلب ما دوتا حرفاي باروني نشست
ته اين جاده رو باش چيزي نمونده ديگه نه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:0 توسط محمد |
|
|
هی نشین غصه نخوررفته که رفته
اگه دوست داشت نمی رفت اونکه رفته هی نشین چشم براه رفته که رفته اگه عاشق بودنمی رفت اون که رفته بی خیالش مگه چندسال تو جوونی بی خیالش مگه چندسال تو می مونی بی خیالش اینارسم روزگاره همشون کار خداست حکمتی داره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:40 توسط محمد |
|
|
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش میخورد که چو برق آمد و در خشک و ترمابر زد و رفت
رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 0:7 توسط محمد |
|
|
معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش
ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکت کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستی بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 0:41 توسط محمد |
|
|
امشب میخوام همه ی عاشقارو صدا کنم همه ی کبوترا رو از قفس رها کنم
امشب میخوام تا سحر واسه تو آهنگ بسازم
همه ی دار و ندارم و تو عشقت ببازم
امشب از فرشته ها میخوام برات گل بیارن
چون تو بارون دوست داری ، به ابرا می گم ببارن!
امشب تا صبح همه ی شمعارو روشن می کنم
همه ی بیابونارو واست گلشن می کنم
امشب از خدا میخوام تا که هزار سال زنده باشی
توی امتحان سخت زندگیت ، برنده باشی
امشب تنها اسم تو آواز گیتار منه
مگه سازم بهتر از این میتونه دم بزنه؟
مثل یه نامه عزیزی که خدا تورو فرستاد
چون که میدید خیلی تنهام ، به من تو رو هدیه داد
امشب حتی اگه آخرین شب عمر منه
می مونم تا تو شب تو باز سپیده بزنه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 0:27 توسط محمد |
|
|
در عشق خودم سوختم سوختم و آموختم بی وفايان در جهان بسيارند در هر زمان عاشقي; راز خود اندر دل بدار سنگدلان بسيارند خود را ارزشمند بدار... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 0:16 توسط محمد |
|
|
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 1:55 توسط محمد |
|
|
دل من یه روز به دریا زد ورفت... پشت پا به رسم دنیا زد و رفت... زنده ها خیلی براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت... هوای تازه دلش می خواست ولی... آخرش تو غبارا زد و رفت... دنبال کلید خوشبختی می گشت... خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 1:41 توسط محمد |
|
|
نمی دانم چرا رسوا شد این دل غریب و بی کس و تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان نصیب ما نشد یک قطره باران نمی دانم چرا با من چنین کرد دل دیوانه را عاشق ترین کرد نمی دانم چرا سبزی خزان شد وجود خنده ای برما گران شد نمی دانم چرا دل ها شکسته زمین و آسمان ازهم گسسته نمی دانم ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 1:38 توسط محمد |
|
|
در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعداز ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند. هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، جاني تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح، پرستاري که براي دستشوي آنها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري، او با يک ديوار مواجه شد. مرد، پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟ پرستار پاسخ داد:" شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 23:5 توسط محمد |
|
|
دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد
داستان غم تنهايي من گوش کنيد قصه ي بي سر و ساماني من گوش کنيد گفت و گوي من و حيراني من گوش کنيد شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي ؟ سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي؟ روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم ساکن کوي بت عربده جويي بوديم عقل و دين باخته ديوانه ي رويي بوديم بسته ي سلسله ي سلسله مويي بوديم کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت اول آن کس که گرفتار شدش من بودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:31 توسط محمد |
|
|
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره نور یک ستاره شب جای مهتاب و میگیره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 23:8 توسط محمد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 13:20 توسط محمد |
|
|
فرصت نشد که ازعشق با هم سخن بگوئیم
فرصت نشد که راهی تا ما شدن بجوئیم
در این زمانه ی غم نا کرده جرم اسیریم
بی انکه خود بخواهیم دربند و ناگذیریم
ای خو ب خسته ی من چله نشسته ی من
ای شعله ی امید بغض شکسته ی من
ای خو ب خسته ی من چله نشسته ی من
ای شعله ی امید بغض شکسته ی من
فرصت همیشه کم بودبرای با تو بودن
ای عاشق رهایی ای تا همیشه بامن
گفتی که زنده بودن مفهوم زندگی نیست
خاموشی من وتومعنای بندگی نیست
گفتی که عشق علاج دردزمانه ی ماست
میلادی عاشقانه شعر شبانه ی ماست
گفتی که عشق علاج دردزمانه ی ماست
میلادی عاشقانه شعر شبانه ی ماست |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 0:47 توسط محمد |
|
|
خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ حسودیم میشه به تو از سیاهی رنگ
دل عاشق نداری پیش کس جابزاری تا با غم شکستنش از چشمات خون بباره پانداری که بری دنبال یار شهر به شهر خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ حسودیم میشه به تو از سیاهی رنگ دل عاشق نداری پیش کس جابزاری تا با غم شکستنش از چشمات خون بباره پانداری که بری دنبال یار شهر به شهر وقتی پیداش میکنی نخوادت باناز وقهر گوش نداری بشنوی حرفهای این اون که به فریبتت تو را با دروغ وعده ها. خوش به حالت تکه سنگ وقتی پیداش میکنی نخوادت باناز وقهر گوش نداری بشنوی حرفهای این اون که به فریبتت تو را با دروغ وعده ها. خوش به حالت تکه سنگ |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 23:48 توسط محمد |
|
|
اگر ديدي بهار من خزان شد
اگرديدي كه اشك من روان شد اگر ديدي نماند از من نشاني برفتم از ديار تو زماني بدان آخر رسيده بود كارم وفا از من بريده بود يارم كه كار عاشقان ديگر دروغ است كلاس بيوفاييها شلوغ است براي دوستي جايي نمانده عداوت را كسي از دل نرانده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:49 توسط محمد |
|
|
گریستم و اشک چشمانم به دریا تبدیل شد ولی من درد درونم را نتوانستم به کسی بگوییم انها به پیشرویمان می ایند در محله ی پشتی به (خواطر تو) بارها به زمین خوردم ولی حتی یک اوف هم نگفتم اه چه ها به سرم امد و نتوانستم به تو بگوییم بارها به شدت کتکم زدند و شکنجه ام کردند که نام تو را باز گوییم (نام تورا هرکز به انها نگفتم) اوف اوف اوف اوف ...! اه ه ه ه ... خانه ات ویران شود ! گریه کردم ولی افسوس اشک چشمانم نتوانست اتش اشتیاقم را نسبت به تو خاموش گرداند در اغوشم ودر وجودم (همه اش) از تو نوشتم برای یکبار هم که بشود نتوانستم صورتت را بخندانم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 12:10 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 11:55 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دعا کنید خیلی برام آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
دعا کنید خیلی برام آموزش کامل کسب درآمد از اینترنت دانلودنرم افزار کاملا فارسی |
|
RSS
|