![]() |
![]() |
|
|
شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:1 توسط محمد |
|
|
در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر
وجود داشت که ۵طبقه بودکه دختر ها به انجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن. شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد. روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در طبقه اول نوشته بوداین مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟ در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م م طبقه بالاتر چه جوری؟ طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا ودرکار خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟ طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی چهرهای زیبا و در کار خانه به همسر خود کمک می کنند هدفی عالی در زندگی دارند.دختر:وای چه قرد خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟پس رفتن به طبقه پنجم طبقه پنجم:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستنند.و از اینکه به مرکز ما امدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 23:3 توسط محمد |
|
|
خدا نبخشايد مرا گر برنجانم تورا
ريش باد آن دل كه با سوزش بسوزانم تورا
اشكهايت را از براي شوق خواهم
كور باد چشمي كه با اشكش بگريانم تورا
پيچش ابروهايت را از براي عشوه خواهم
نيست باد صورتي كه با اخمش بلرزانم تورا
لبانت را از براي بوسه مي خواهم
بسته باد لبهايي كه با حرفش بگدازانم تورا
دستهايت را از براي دست افشاني خواهم
قطع باد دستي كه با مشقش بجوشانم تورا
نامت را به بلنداي نام منير مي خواهم
نابود باد بود يكه با آن برنجانم تورا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:48 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:46 توسط محمد |
|
|
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت او مرا در حسرت فردا گذاشت غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت پس مرا تنها تر از تنها گذاشت شمعم وپروانه دورم پر نزد مرا در حجمی از رويا گذاشت او که صبح هر شب تاريک بود سخت مرا در دل شب جا گذاشت در شروع قصه ای بودم که آه.... در دلم زخمی چه بی پروا گذاشت شعله ی دردی که می سوزد مرا آتشی بر تن دريا گذاشت شاعر شعرم به من می گفت کاش از چه رو در شعرم اين غوغا گذاشت..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:42 توسط محمد |
|
|
باورم نمي شود تو از من گذشته باشي
باورم نمي شود تو رفته باشي
صداي گريه ي من تو را راضي نكرد
قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند
ولي دل تو را نرم نكرد
باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي
باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي
باورم نمي شود كه رفته باشي
من هنوز نا باورم
ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم
ياد گرفتم دل شكستن را
ياد گرفتم سنگ شدن را
پس مي شكنم قلب هاي عاشق را
قلب من ديگر از گوشت و خون نيست
قلب من از سرب است
وجودم شعله ور از آتش نفرت
كه مي سوزاند جان ها را
حال باور مي كنم مرگ تورا
زيرا باور كردم مرگ قلبم را
مرگ قلبم را
و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:8 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:3 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:2 توسط محمد |
|
|
شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟
ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 22:58 توسط محمد |
|
|
خدایا چگونه می توانی بی قراریم را ببينی؟
من که سرتا پا نیازم به تو و مهر تو یعنی رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟ تو که سایه رحمتت هیچوقت کوتاه نبوده! به من بگو، گناهی کردم که در مرام تو توان بخشیدنش نباشد؟ شرمم باد از این کوه گناه که هر کارش می کنم قله اش آفتابیست! چگونه فریادت کنم تا این سکوت سنگین را بشکنی و با لبخندت آرامم کنی؟ خدایا تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من زمین تا آسمان فرق است میان روبرگرداندن همچون من ای و اجابت نشنیدن از تو مرا طاقت اجابت نشنیدن از تو نیست! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 22:48 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دعا کنید خیلی برام آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
دعا کنید خیلی برام آموزش کامل کسب درآمد از اینترنت دانلودنرم افزار کاملا فارسی |
|
RSS
|